تنهاتر از سکوت...

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده...

تنهاتر از سکوت...

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده...

تو را منتظرند

در دور دست تو را منتظرند،

شهزاده ای، آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان،

به حیله ی جادو در بند

گرفتار و چشم به راه که: « فریاد رسی می آید».

و به صدای هر پایی

سر از گریبان غمگینش بر می دارد که:« کسی می آید ».

و او خریدار توست،

نیازمند توست.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد