در دور دست تو را منتظرند،
شهزاده ای، آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان،
به حیله ی جادو در بند
گرفتار و چشم به راه که: « فریاد رسی می آید».
و به صدای هر پایی
سر از گریبان غمگینش بر می دارد که:« کسی می آید ».
و او خریدار توست،
نیازمند توست.